امد شد

لغت نامه دهخدا

( آمدشد ) آمدشد. [ م َ ش ُ ] ( اِمص مرکب ) آمد و شد. رفت و آمد. مراوَده:
ندانی که ویران شود کاروانگه
چو برخیزد آمدشد کاروانی ؟منوچهری. || تکرار:
کشیده دار به دست ادب عنان نظر
که فتنه دل از آمدشد نظر یابی.کمال اسماعیل.

فرهنگ معین

( آمد شد ) ( ~. شُ ) (مص مر. ) ۱ - آمد و شد، رفت و آمد. ۲ - تکرار.

فرهنگ فارسی

( آمد شد ) ( مصدر ) ۱ - آمد و شد رفت و آمد مراوده. ۲ - تکرار.

جمله سازی با امد شد

💡 چو از آمد شد کوی توام برگ گلی نشکفت بکنج نامرادی پا به دامن بردنم اولی

💡 فارغ از آمد شد نقش بد و نیکم، که ساخت خانه دربسته، چون آیینه، حیرانی مرا

💡 با جنون فارغ از آمد شد مردم شده ام چون کمان، زور بود قفل در خانه مرا

💡 تا نمايند آن خليفه حق اسير پس در آن اقليم ويرانى كنند پس بر او بندند ابواب فتوح هم ره آمد شد افلاك را سوى خود خوانند او را هرزمان منسخف سازند چهره ماه را116

💡 کوی عشق آمد شد ما برنتابد بیش از این دامن تر بردن آنجا برنتابد بیش از این