لغت نامه دهخدا
کاروانگه. [ کارْ / رِ گ َه ْ ] ( اِ مرکب ) کاروانگاه. خان. کاروانسرا:
چرا دل بر این کاروانگه نهیم
که یاران برفتند و ما در رهیم.سعدی ( بوستان ).
کاروانگه. [ کارْ / رِ گ َه ْ ] ( اِ مرکب ) کاروانگاه. خان. کاروانسرا:
چرا دل بر این کاروانگه نهیم
که یاران برفتند و ما در رهیم.سعدی ( بوستان ).
کاروانسرا
( اسم ) کار وانگاه: [ چرا دل بر این کار وانگه نهیم که یاران برفتند و مادر رهیم ]. ( بوستان )
💡 ندانی که ویران شود کاروانگه چو برخیزد آمد شد کاروانی
💡 چرا دل بر این کاروانگه نهیم که یاران برفتند و ما بر رهیم
💡 چرا دل بر این کاروانگه نهیم؟ که یاران برفتند و ما بر رهیم