سرزرد
لغت نامه دهخدا
سرزرد. [ س َ زَ ] ( اِخ ) دهی از دهستان بهمئی گرمسیر بخش کهکیلویه شهرستان بهبهان. دارای 400 تن سکنه است. آب آن از چشمه و محصول آن غلات، پشم و لبنیات است. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7 ).
فرهنگ فارسی
دهی از دهستان بهمئی گرمسیر بخش کهکیلویه شهرستان بهبهان.
جمله سازی با سرزرد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 پس از اینکه معلم با دقت به اشتباهات مکرر دانشآموز نگاه کرد، با چهرهای سرزرد و لحنی آرام از او خواست که دوباره برای یادگیری تلاش کند.
💡 او با نگاهی سرزرد و لبهایی از هم فشرده، تمام حرفهای دوستانش را در جلسه گوش داد اما هیچ واکنشی به انتقادهای آنها نشان نداد.
💡 وقتی خبر شکست پروژه بزرگ شرکت شنیده شد، مدیر عامل با چهرهای سرزرد و بسیار خسته از اتاق کنفرانس خارج شد و به دفتر خود رفت.