قسوط

لغت نامه دهخدا

قسوط. [ ق ُ ] ( ع مص ) بیداد کردن. ( ترجمان ترتیب عادل ).جور و بیدادی کردن و از حق بازگردیدن. || پریشان و پراکنده نمودن چیزی را. ( منتهی الارب ). قَسْط. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). رجوع به قَسْط شود. || خشک شدن و راست شدن استخوان ستور. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). رجوع به قَسَط شود.

جمله سازی با قسوط

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 و در تفسير عياشى از عيوق بن قسوط از امام صادق (عليه السلام ) روايتى آمده كه درمعناى كلمه منخنقه فرموده: حيوانى كه با طناب بسته شده باشد، و طناب آن را خفه كند،و (موقوذه ) حيوانى است كه از شدت بيمارى، ناراحتى ذبح را احساس نكند، و دست وپائى نزند، و خونى از گردنش بيرون نيايد، و (مترديه ) آن حيوانى است كه ازبالاى خانه و مثل آن پرت شود، و (نطيحه ) آن حيوانى است كه به هم جنس خود شاخبزند0

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران