لغت نامه دهخدا
فیصور. [ ف َ ] ( اِخ )نام شهری در جانب شرقی دریای محیط و کافور از آنجا آورند. ( برهان ). فنصور. قیصور. رجوع به فنصور شود.
فیصور. [ ف َ] ( ع ص ) خر شادمان. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
فیصور. [ ف َ ] ( اِخ )نام شهری در جانب شرقی دریای محیط و کافور از آنجا آورند. ( برهان ). فنصور. قیصور. رجوع به فنصور شود.
فیصور. [ ف َ] ( ع ص ) خر شادمان. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چنین تا کُهی کآن نه بس دور بود سَر مرز او نزد فیصور بود