فیروزه رنگ

لغت نامه دهخدا

فیروزه رنگ. [ زَ / زِ رَ] ( ص مرکب ) پیروزه رنگ. ( فرهنگ فارسی معین ). به رنگ فیروزه. فیروزه فام. آبی یا سبز یا کبود:
همه جامه ها کرد فیروزه رنگ
دو چشمان پر از خون و رخ باده رنگ.فردوسی.مرکز این گنبد فیروزه رنگ
بر تو فراخ است و بر اندیشه تنگ.نظامی.گاه بدین حقه فیروزه رنگ
مهره یکی ده بدرآرد ز چنگ.نظامی.گل لعل در شاخ فیروزه رنگ.سعدی ( بوستان ).

جمله سازی با فیروزه رنگ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نشست از بر چرخ فیروزه رنگ به پیروزی آمد سوی برج رنگ

💡 تا بود این گلشن فیروزه رنگ یافته زان خرمن فیروزه رنگ

💡 بیامد سپهدار پیروز جنگ درفشی پس و پشت فیروزه رنگ

💡 شاه قوی‌طالعِ فیروزچنگ گلبن این روضه فیروزه رنگ

💡 گاه بدین حقهٔ فیروزه رنگ مهره یکی ده بدر آرد ز چنگ

💡 ازویست مردی و مردان جنگ ازو چرخ گردیده فیروزه رنگ

کص یعنی چه؟
کص یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز