فرحی

لغت نامه دهخدا

فرحی. [ ف َ حا ] ( ع ص، اِ ) ج ِ فرحان. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). رجوع به فرحان شود. || ( ص ) مؤنث فرحان. ( از اقرب الموارد ). فرحانة. رجوع به فرحان و فرحانة شود.

فرهنگ فارسی

دهی است از دهستان جندق بیابانک بخش خور بیابانک شهرستان نائین.

جمله سازی با فرحی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نیست مانند آن فرح فرحی باده ‌ شان را ندید کس قدحی

💡 علم الله که دگر طاقت هجرانم نیست بی وجودت فرحی در تن بی جانم نیست

💡 غم عشق است که دل را فرحی می بخشد فرحی در دل ما هست که این غم داریم

💡 هم سوی دولت درجی هم غم ما را فرجی هم قدحی هم فرحی هم شب ما را سحری

💡 پی هر غم فرحی را نگران باش و مگو که ندارد فلک این نیز اگر آن دارد

مکانیسین یعنی چه؟
مکانیسین یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز