لغت نامه دهخدا
سه تو. [ س ِ ] ( ص مرکب ) سه طبقه، در جامه و کاغذ و امثال آن. ( یادداشت بخط مؤلف ). || قسمی درهم نبهره و معرب آن ستوق است. ( یادداشت بخط مؤلف ).
سه تو. [ س ِ ] ( ص مرکب ) سه طبقه، در جامه و کاغذ و امثال آن. ( یادداشت بخط مؤلف ). || قسمی درهم نبهره و معرب آن ستوق است. ( یادداشت بخط مؤلف ).
۱. (موسیقی ) = سه تار
۲. (صفت ) ‹ستو› مسکوک مسی که روی آن آب طلا یا نقره داده باشند، پول قلب.
سه طبقه در جامه و کاغذ و امثال آن قسمی در هم نبهره و معرب آن ستوق است
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گل سوری گشاد رخ به لجاج گل سه تو گل گفتش نمایمت چو گه امتحان شود
💡 کنون صبری بگیر آنگه قراری که جز این دو نبینی سه تو باری
💡 سیلی خورند چون دف در عشق فخرجویان زخمه به چنگ آور میزن سه توی ما را
💡 نازنین یاری که بعد از مرگ تو رشتهٔ یاری او گردد سه تو
💡 که بگردانم نظرشان را ز تو در مرضها و سببهای سه تو