لغت نامه دهخدا
سقایی. [ س َق ْ قا ] ( حامص ) سقایت. آب دادن. ( فرهنگ فارسی معین ). || فروش آب. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به سقائی و سقاء شود.
سقایی. [ س َق ْ قا ] ( حامص ) سقایت. آب دادن. ( فرهنگ فارسی معین ). || فروش آب. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به سقائی و سقاء شود.
۱ - سقایت آب دادن. ۲ - فروش آب.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 صدف پر کرده از آب گهر پیمانه خود را به گرد روضه ات هر روز آید بهر سقایی
💡 به دل طور درآید ز حجر نور برآید چو شود موسی عمران ارنی گو به سقایی
💡 چو در اسرار درآیی کندت روح سقایی به فلک غلغله افتد ز هیاهوی و خروشت
💡 ز جوی حسن تو خوبان سبو سبو برده به تشنگان ره عشق کرده سقایی
💡 این مشک به خود چون رود و آب کشاند تا خواجه سقا نکند جهد سقایی
💡 هله خاموش که تا او لب شیرین بگشاید بکند هر دو جهان را خضر وقت سقایی