لغت نامه دهخدا
سفهسالار. [ س ِ ف َ ] ( اِ مرکب ) سپهسالار: آمدن امیر بزغش سفهسالار سلطان سنجر. ( تاریخ سیستان ). چنان خلعتی که رسم قدیم بوده سفهسالار آنرا بپوشانیدند. ( تاریخ بیهقی ). نامها رسید از سفهسالار علی عبداﷲ و صاحب برید. ( تاریخ بیهقی ).
سفهسالار. [ س ِ ف َ ] ( اِ مرکب ) سپهسالار: آمدن امیر بزغش سفهسالار سلطان سنجر. ( تاریخ سیستان ). چنان خلعتی که رسم قدیم بوده سفهسالار آنرا بپوشانیدند. ( تاریخ بیهقی ). نامها رسید از سفهسالار علی عبداﷲ و صاحب برید. ( تاریخ بیهقی ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سفهسالار لشکرشان یکی لشکر شکن کآخر شکسته شد ازو لشکر ولیکن لشکر ایشان}