لغت نامه دهخدا
ستمکشی. [ س ِ ت َ ک َ / ک ِ ] ( حامص مرکب ) عمل ستم کش:
من در غم تو پیشه گرفتم ستمکشی
تا تو بطبع پیشه گرفتی ستمگری.ادیب صابر.رجوع به ستمکش شود.
ستمکشی. [ س ِ ت َ ک َ / ک ِ ] ( حامص مرکب ) عمل ستم کش:
من در غم تو پیشه گرفتم ستمکشی
تا تو بطبع پیشه گرفتی ستمگری.ادیب صابر.رجوع به ستمکش شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وگرچه شیوه عاشق ستمکشی باشد ستم کنند به دلدادگان نه این مقدار!
💡 مگو که کوهکنم از ستمکشی اهلی که من ز بار ستم کوه بیستون شده ام
💡 چون من ستمکشی کس مشگل که دیده باشد ور خود ندیده باشد از کس شنیده باشد
💡 قدر شکستدل نشناسی ستمکشیست ما بیخبربه ریزة مینا زدیم پا
💡 دلم، که شکوه ز بیداد دلبری دارد؛ ستمکشی است که یار ستمگری دارد
💡 خوش می کشند دامن ناز این سهی قدان دست ستمکشی نشود از میان بلند