لغت نامه دهخدا
روح فزایی. [ ف َ ] ( حامص مرکب ) روح فزا بودن. جانبخشی. روان بخشی:
از روانبخشی عیسی نزنم دم هرگز
زآنکه در روح فزایی چو لبت ماهر نیست.حافظ.رجوع به روح افزا و روح فزا شود.
روح فزایی. [ ف َ ] ( حامص مرکب ) روح فزا بودن. جانبخشی. روان بخشی:
از روانبخشی عیسی نزنم دم هرگز
زآنکه در روح فزایی چو لبت ماهر نیست.حافظ.رجوع به روح افزا و روح فزا شود.
روح فزا بودن جانبخشی روان بخشی
💡 هر چند از دهان تو حرفی است در میان نقل و شراب روح فزایی است بوسه را
💡 رمضان خسته خود را و دهان بسته خود را تو مپندار کز آن می نکند روح فزایی
💡 طبل رحلت که ازو بیجگران می ترسند نغمه روح فزایی است که من می دانم
💡 مینمود از در و دیوار سرا در تابش هشت جنت ز یکی روح فزایی عجبی
💡 آب حیوان باید مر روح فزایی را ماهی همه جان باید دریای خدایی را