رهگذری

لغت نامه دهخدا

رهگذری. [ رَ گ ُ ذَ ] ( اِ مرکب ) راه تنگ. || محل بهم رسیدن دو راه یا بیشتر. ( ناظم الاطباء ). || ( ص نسبی ) عابر. مارّ. رهگذر. راهگذار. مسافر. ماره. ( یادداشت مؤلف ): نغل؛ کنده بود که رهگذریان جهت چارپایان در کوه و دشت بکاوند تا شب آنجا آرام گیرند. ( لغت فرس اسدی ):
ای رهگذری مرد گرت رغبت باشد
در میوه و در نعمت این نادره بستان.ناصرخسرو.زنهار تا در این رباط بساط نشاط بسته ای که رهگذری را بر بساط رباط نشاط نرسد. ( قصص الانبیاء ص 229 ). میلی بر سرآن چاه برآوردند چنانکه از پنج شش فرسنگ پدیدار بود تا رهگذریان که آنجا آیند دانند که آنجا آب است. ( اسکندرنامه نسخه نفیسی ).
ما خود از کوی عشقبازانیم
نه تماشاکنان رهگذری.سعدی. || گذرگاه موقتی:
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنج روان رهگذری بود.حافظ.|| ابن السبیل. ابن سبیل. رجوع به راهگذاری در همه معانی شود.

فرهنگ فارسی

راه تنگ. یا محل بهم رسیدن دو راه یا بیشتر.

جمله سازی با رهگذری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سیخ مژه داری بکباب دل عشاق در رهگذری نیست که دود جگری نیست

💡 تا مگر ناله ام از رهگذری گوش کنی می روم ناله کنان بر گذرت راه به راه

💡 خاکم مگر بجانب خود میکشد؟ که دل بیخود بخاک رهگذری میکشد مرا

💡 از دوست به هر رهگذری می پرسم وز هر که بیابم خبری می پرسم

💡 کرده‌ام خاک دو عالم به سر خویش و هنوز ننشسته‌ست غبارم به دل رهگذری

💡 ما جان و دل دیده به راه تو نهادیم بگذر [تو که] دیگر به از این رهگذری نیست

ترد کردن یعنی چه؟
ترد کردن یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز