لغت نامه دهخدا
دماغ سوخته. [ دَ /دِ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) که بینی اش سوخته باشد. || کنایه است از شکست خورده و ناکام: دماغ سوخته شدن؛ ناکام شدن و شکست خوردن. ( یادداشت مؤلف ).
دماغ سوخته. [ دَ /دِ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) که بینی اش سوخته باشد. || کنایه است از شکست خورده و ناکام: دماغ سوخته شدن؛ ناکام شدن و شکست خوردن. ( یادداشت مؤلف ).
که بینی اش سوخته باشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شبی که خانه ام از روی یار گلشن بود دماغ سوخته من چو شمع روشن بود
💡 ز ابر روغن بادام اگر به خاک چکد دماغ سوخته را ذوق سیر باغ کجاست
💡 هوای صحبت دلمردگان نخواند فسونم دماغ سوخته را شمع هر مزار نکردم
💡 بهارتازه کند داغ تخم سوخته را دماغ سوخته را از وصال یار چه حظ؟
💡 ز خاک دشت ختن را به نکهتی بردار دماغ سوخته مشک را معنبر کن