لغت نامه دهخدا
دماری. [ دَ ] ( ص نسبی ) منسوب به دمار. گوشت رگ و ریشه دار. ( از یادداشت مؤلف ). و رجوع به دمار شود.
دماری. [ دَ ] ( ص نسبی ) منسوب به دمار. گوشت رگ و ریشه دار. ( از یادداشت مؤلف ). و رجوع به دمار شود.
( اسم ) ریشه های گوشت توضیح: در دکانهای کبابی و چلو کبابی گوشتی را که برای تهیه کباب آماده کردهاند بدوا همه رگ و ریشه های آنرا با کارد جدا کنند. این رگ وریشه ها را دمار گویند. و آنها را بنام دماری بفقیران فروشند و آنان آنها را پخته و سوپ رقیقی تهیه کرده و خورند. یا دمار از کسی ( روزگار کسی یا نهاد کسی ) بر آوردن ( در آوردن ) او را بسیار عذاب دادن ویرا سخت شکنجه دادن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دماری برآوردی از حصن دشمن بیک لحظه چون حیدر از حصن خیبر
💡 که اگر در آفتاب آیی تو یکدم برآرد از تو آن یک دم دماری
💡 اساسیترین اصول جوانان دماری آزادی، توسعه استوار، دموکراسی، همبستگی و بینالمللی گرایی و فعالیت میباشد. و اهداف سیاسی جوانان دماری رواج دادن برابری، آزادی و ساختن جامعهای مطلوب است که در آن همه افراد حق تحصیل، کار و زندگی پرشور و شادی داشته باشند، بدون اینکه این امر به زیان دیگران یا محیط زیست باشد. و جوانان دماری یک سازمان جوانان فمینیسم و فدرالیسم میباشد.
💡 گر باد خزان کرد به ما برحیل آری وز لشکر نوروز برآورد دماری
💡 جهان با هیچکس صحبت نجوید کزو بر ناورد روزی دماری
💡 دماری تو ای چشم و دل را دماری دم آری بچشم اندر ای دل دم آری