دلالت کردن

لغت نامه دهخدا

دلالت کردن. [ دَ ل َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) هدایت کردن. راهنمایی نمودن. ( ناظم الاطباء ). راهبری نمودن: اِحراب؛ دلالت کردن کسی را بر غنیمت. ( تاج المصادر بیهقی ). تنبیه؛ دلالت کردن بر چیزی که از آن غافل باشد. ( تاج المصادر بیهقی ) ( دهار ). || نشانه چیزی بودن. دال بر چیزی بودن. دلالت داشتن: برجها بر سوهای جهان چگونه دلالت کنند. ( التفهیم ص 322 ). مرض اگرچه هایل بود دلالت کلی بر هلاک نکند. ( گلستان سعدی ).
بسوخت حافظ و بوئی به زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند.حافظ.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - راهبر بودن. ۲ - ثابت کردن ٠

جمله سازی با دلالت کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کلمه‌ای است که به معنای مستقلی دلالت نمی‌کند. (برای دلالت کردن بر معنای خود باید به کلمه دیگری دیگری ضمیمه شود)

کس ننه یعنی چه؟
کس ننه یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز