دستار دار
لغت نامه دهخدا
دستاردار. [ دَ ] ( نف مرکب ) دستاردارنده.دستارور. معمم. ( یادداشت مرحوم دهخدا ):
این چو مگس خونخور و دستاردار
و آن چوخره سرزن و باطیلسان.خاقانی. || دارنده سفره. سفره دار. متصدی سفره. || دارنده حوله. خادم و متصدی رومال و حوله.
- دستاردار خوان؛ آنکه بر سر خوان دستار و حوله بدست برای پاک کردن دست و روی ایستد:
ای صد زبیده پیش صف خادمان تو
دستاردار خوان و پرستار خوان شده.خاقانی.|| منصبی بوده است بزمان عباسیان. ( یادداشت مرحوم دهخدا ): از آن جمله است ابواسبکتکین دستاردار. ( از الفهرست ابن الندیم ).
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - آنکه دستار دارد دستار بند معمم. ۲ - عالم فقیه دانشمند. ۳ - صاحب حشمت.
دستار دارنده دستارور معمم
جمله سازی با دستار دار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای صد زبیده پیش صف خادمان تو دستار دار خوان و پرستار خوان شده
💡 گلی بر گوشه دستار داری خوشا بخت بلند باغبانان
💡 ترا در سر کلهداریست چون کافر از آن هرشب ببندد عقد با فتنه سر دستار دار تو