لغت نامه دهخدا
دست پیچی. [ دَ ] ( حامص مرکب ) مشت زدن. ( ناظم الاطباء ). پنجه کردن با کسی تازور و قوت او معلوم شود. ( از آنندراج ):
کنم دست پیچی به سنجابیان
زنم سکه بر سیم سقلابیان.نظامی ( از آنندراج ).
دست پیچی. [ دَ ] ( حامص مرکب ) مشت زدن. ( ناظم الاطباء ). پنجه کردن با کسی تازور و قوت او معلوم شود. ( از آنندراج ):
کنم دست پیچی به سنجابیان
زنم سکه بر سیم سقلابیان.نظامی ( از آنندراج ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کنم دست پیچی به سنجابیان زنم سکه بر سیم سقلابیان
💡 هم بجهی از ما و منی هم دیو را گردن زنی در دست پیچی پرچمش کالصبر مفتاح الفرج