خیره دل

لغت نامه دهخدا

خیره دل. [ رَ / رِ دِ ] ( ص مرکب ) متعجب. متحیر. حیران. گیج:
زکردار آن چرخ بازوگسل
خبر یافت ضحاک و شد خیره دل.اسدی.ببد خیره دل پهلوان زان شگفت
بپرسیدش و ساز رفتن گرفت.اسدی.بهو خیره دل ماند از بس شگفت
گه انگشت و گه لب بدندان گرفت.اسدی. || ناراحت. بدبخت. سرگشته:
بود خیره دل سال و مه مرد آز
کفش بسته همواره و چشم باز.اسدی.بماندند از او خیره دل هرکسی
بدان هر زمان آفرینش بسی.اسدی.شده خیره دل پهلوان زمین
همی خواند بر بوم هند آفرین.اسدی.سپهدار شد خیره دل کان شنید
همی گفت کس زور از اینسان ندید.اسدی.

فرهنگ فارسی

متعجب متحیر

جمله سازی با خیره دل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سپهدار شد خیره دل کآن شنید همیگفت کس زور ازینسان ندید

💡 شبانگاه خیره دل و تیره رای بدی عمرو خفته به بام سرای

💡 چنان دان که کیخسرو آمد بجنگ مکن خیره دل را بدین کار تنگ

💡 شده خیره دل پهلوان زمین همی خواند بر بوم هند آفرین

💡 ببد خیره دل پهلوان ز آن شگفت ببوسیدش وساز رفتن گرفت

💡 به ایران زمین باز کردند روی همه خیره دل گشته و جنگجوی

افتخار یعنی چه؟
افتخار یعنی چه؟
جستجو یعنی چه؟
جستجو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز