لغت نامه دهخدا
خورشیدرخش. [خوَرْ / خُرْ، رَ ] ( ص مرکب ) عالی مرتبه. آنکه اسب چون خورشید دارد. کنایه از مرد بلندمقام:
خسرو اقلیم بخش تاج ستان ملوک
رستم خورشیدرخش باج ستان ملوک.خاقانی.
خورشیدرخش. [خوَرْ / خُرْ، رَ ] ( ص مرکب ) عالی مرتبه. آنکه اسب چون خورشید دارد. کنایه از مرد بلندمقام:
خسرو اقلیم بخش تاج ستان ملوک
رستم خورشیدرخش باج ستان ملوک.خاقانی.
عالی مرتبه آنکه اسب چون خورشید دارد.
💡 تا شعاع آفتاب طلعتش بر من بتافت در [ میان ] از تاب خورشید رخش تابندهام
💡 دیدم بگه زوال خورشید رخش زانلحظه هنوزم آب در چشم منست
💡 به خورشید رخشان و جان زریر به جان پدرم آن جهاندار شیر
💡 دوست چون خورشید رخشان است وما حربا صفت رو به هر سو کونماید روبه سوی دوستیم
💡 چو خورشید رخش تابنده گشتی نگشتی آسمان تا بنده گشتی
💡 زور سر پنجه خورشید رخش را نازم که برون برده ز دست نظرم تار نگاه