لغت نامه دهخدا
خندانی. [ خ َ ] ( حامص ) شادی. شادمانی. خوشحالی. خوشی.
خندانی. [ خ َ ] ( حامص ) شادی. شادمانی. خوشحالی. خوشی.
شادی شادمانی
💡 شمعا هستی به سوختن ارزانی تا بی رخ معشوق چرا خندانی
💡 خون دل چند خوری زین فلک مینایی ساغری چند بزن با لب خندانی چند
💡 اگر پایان و بالای جهان آن تو شد یک سر ز مغروری شعار خود کنی چون صبح خندانی
💡 شوخی صنمی خوشی کشی خندانی طوطی سخنی و عندلیب الحانی
💡 از شکرخنده بی پرده گلها پیداست که ندیده است گلستان لب خندانی را
💡 چه آسانی که از شادی ز عاشق هر سر مویی در آن دریا به رقص اندرشده غلطان و خندانی