خسته تن

لغت نامه دهخدا

خسته تن. [ خ َ ت َ /ت ِ ت َ ] ( ص مرکب ) مجروح بدن. زخمین تن:
زواره بیامد بر پیلتن
دریده برو جامه و خسته تن.فردوسی.همه کشته بودند ماخسته تن
گرفتار در دست آن انجمن.فردوسی.

فرهنگ فارسی

مجروح بدن زخمین تن

جمله سازی با خسته تن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 اگر کشته بودند اگر خسته تن گرفتار در دست آن انجمن

💡 شهنشه چنان بود بی هوش و رای چنان خسته تن اوفتاده ز پای

💡 به ده ماه از این پیش دیدمت من تهی دست و خسته تن از لاغری

💡 زان دستان بسته دل شده عاشق زین زوبین خسته تن شده دشمن

💡 هزار خسته و رنجور در جهان داری یکی ز غالب رنجور خسته تن یاد آر

💡 چون از آنجا گشته جان و خسته تن مانده چون یعقوب در بیت الحزن

عزیز یعنی چه؟
عزیز یعنی چه؟
افق یعنی چه؟
افق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز