لغت نامه دهخدا
حق طلب. [ ح َ طَ ل َ ] ( نف مرکب ) آنکه حق طلبد. آنکه جویای حق باشد.
حق طلب. [ ح َ طَ ل َ ] ( نف مرکب ) آنکه حق طلبد. آنکه جویای حق باشد.
آنکه جویای حق باشد
💡 سازد صغیر از حق طلب رسم حیا شرط ادب تا حق حرمت وانهد رندان درد آشام را
💡 کوثر و حور و جنان هیچ است پیش حق طلب کو ز دیده کوثر و حور و جنان انداخته
💡 دوستان من ! از مشكلاتى كه در راه است هراسى بهدل راه ندهيد كه انشاءالله دير يا زود همه آنهاحل و رفع مى شود و خداوند يار حق طلبان است.
💡 مـخـاطـب تو زندگانند، آنها كه روحى زنده و بيدار و حق طلب دارند، نه مردگان زنده نماكـه تـعـصـب و لجـاجـت و اسـتـمـرار بـر گـنـاه، فـكـر و انـديـشـه آنـهـا راتعطيل كرده است.
💡 پای شکسته تاکجا حق طلب کند ادا دست فسوس هم به ما آبلهدار میرسد
💡 از مجموع اين بحثها به خوبى استفاده شد كه اين پيامبر بزرگ مى تواند يك الگو واسوه براى همه حق طلبان جهان باشد، و مكتب او به عنوان يك مكتب انسانساز مورد استفادههمگان قرار گيرد.