حرز جان

لغت نامه دهخدا

حرز جان. [ ح ِ زِ ] ( ترکیب اضافی،اِ مرکب ) حرز روح. حرز روان. تعویذی که برای حفظ روح از صدمات ارواح پلید و دیوان می بستند:
مدحهای تو حرز جان سازم
در بیابان و بیشه و کودر.مسعودسعد.حرز جان تو بس بود ز بلا
مدحت شهریار بنده نواز.مسعودسعد.پار آن قصیده گفت که تعویذ عقل بود
وامسال این قصیده که هم حرز جان اوست.خاقانی.

فرهنگ فارسی

تعویذی که برای حفظ روح از صدمات ارواح پلید و دیوان می بستند

جمله سازی با حرز جان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 اتقوا من مواضع التهم است همه را حرز جان و خط امان

💡 همه را حرز جان و تن کردیم حلقهٔ گوش خویشتن کردیم

💡 حرز جان کن گفته ی خیرالبشر هست شیطان از جماعت دور تر

💡 گرچه رنجوری ز رنج دیو باشد خلق را حرز جان عاشقان چون هست قرآن، غم مخور

💡 حرز جان ساختم سه بیت تو را که ز صد فتنه در امان دارد

💡 ما حرز جان کنیم نام تو را مدام تا آن رجیم را از این خجسته نام

طرز یعنی چه؟
طرز یعنی چه؟
بیشه یعنی چه؟
بیشه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز