بی نمکی

لغت نامه دهخدا

بی نمکی. [ ن َ م َ ]( حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی نمک. فاقد نمک بودن.
- امثال:
نه به آن شوری شوری نه به این بی نمکی.
|| بی مزگی. ویری. ( یادداشت مؤلف ). بی مزگی. ( ناظم الاطباء ). شیتی. بی مزه بودن. || کنایه از بی لطفی شکل یا حرکات شخص. مقابل ملاحت و نمکینی. بدوضعی و بدریختی. ( ناظم الاطباء ):
نمک دیگ خواجگی جود است
نه بخیلی و خشم و بی نمکی.انوری.- بی نمکی شعر؛ سستی آن. ملاحت و جذابیت نداشتن آن:
شعرهای مرا به بی نمکی
عیب کردی روا بود شاید
شعر من همچو شکر و شهد است
اندرین هر دو خود نمک ناید
شلغم و باقلاست گفته تو
نمک ای قلتبان ترا باید.نظامی عروضی. || بی وفایی. نمک بحرامی. ( ناظم الاطباء ):
این بی نمکی فلک همی کرد
وآن خوش نمک این جگر همی خورد.نظامی.

فرهنگ فارسی

۱ - فاقد نمک بودن. ۲ - بیمزه بودن. ۳ - بی لطفی شکل یا حرکات شخص مقابل ملاحت نمکینی.

جمله سازی با بی نمکی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هم نمک ریخته از بی نمکی هم طلب داشته تاوان چکنم؟!

💡 به هر سخن که در او ذکر نیست نام علی طعام بی نمکی هست نزد اهل سخن

💡 وصف تو که سرگشتهٔ او هر فلکی است نه لایق سوز دل هر بی نمکی است

💡 سیرم ز جان که بی نمکی های روزگار آب حیات را به لبم شور می کند

💡 دهر سیه کاسه‌ایست ما همه مهمانِ او بی نمکی تعبیه است در نمکِ خوانی او

عفیف یعنی چه؟
عفیف یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز