لغت نامه دهخدا
بی شمع. [ ش َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + شمع ) تاریک. بی فروغ و روشنایی:
محفل بی شمع راهیچ نباشد فروغ
مجلس بی دوست را هیچ نباشد نظام.سعدی.
بی شمع. [ ش َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + شمع ) تاریک. بی فروغ و روشنایی:
محفل بی شمع راهیچ نباشد فروغ
مجلس بی دوست را هیچ نباشد نظام.سعدی.
تاریک ٠ بیفروغ و روشنایی ٠
💡 چرا کردند از آنجا شمع را دور که بی شمعی نباشد جمع را نور
💡 بی شمع آه، راه طلب طی نمی شود چون آفتاب و ماهت اگر صد دلیل هست
💡 چگویم پدر جان که بی شمع رویت شبستان عمرم ضیایی ندارد
💡 بی گلبن وصلت بگلستان نتوان بود بی شمع جمالت بشبستان نتوان بود
💡 ضعیف چشمم بی آفتاب چون خفاش همی بسوزم بی شمع همچو پروانه
💡 تقلید طرز بلبل و پروانه ننگ ماست بی شمع بال سوخته بی دام بسته ایم