لغت نامه دهخدا
بی سوز. ( ص مرکب ) ( از: بی + سوز ) که سوز ندارد. || کسی که شمع را خاموش کند. ( ناظم الاطباء ).
بی سوز. ( ص مرکب ) ( از: بی + سوز ) که سوز ندارد. || کسی که شمع را خاموش کند. ( ناظم الاطباء ).
که سوز ندارد ٠ یا کسیکه شمع را خاموش کند ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بی سوز محبت نتوان دل به بتان بست داغی است غم عشق که بر خود نتوان بست
💡 حرارت غضبت نیز نیست بی نفعی سرور سینه بی سوز دل دهد چو شراب
💡 گرچون شمعم هزار شب بنشانند بی سوز تو شب به روز نتوان آورد
💡 علم را بی سوز دل خوانی شر است نور او تاریکی بحر و بر است
💡 شعله ئی کز وی شرر ها در گسست جان و تن بی سوز او صورت نبست
💡 چه میخواهی ز من با این همه سوز که نه شب بودهام بی سوز نه روز