لغت نامه دهخدا
بی دست و پایی. [ دَ ت ُ ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی دست وپا. || بیعرضگی. بی کفایتی. || بی قدرتی. بی زوری. ناتوانی. ضعف: چون اجلش فرارسید از بی دست و پایی نتوانست گریخت. ( گلستان ).
بی دست و پایی. [ دَ ت ُ ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی دست وپا. || بیعرضگی. بی کفایتی. || بی قدرتی. بی زوری. ناتوانی. ضعف: چون اجلش فرارسید از بی دست و پایی نتوانست گریخت. ( گلستان ).
حالت و چگونگی بی دست و پا ٠ یا بیعرضگی ٠ بی کفایتی ٠ یا بی قدرتی ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دلا به عجز چو در دست و پای او افتی خجالت است ز بی دست و پایی تو مرا
💡 جرأتگر طلب نیست بی دست و پایی ما دارد به سعی قاتل خون چکیده رفتن
💡 زنم بر قلب لشکر چون علم خود را به تنهایی به این بی دست و پایی همتم مردانه افتاده
💡 امیدم به بی دست و پایی است، ورنه چه کار آید از دست و پایی که دارم؟
💡 می کند از روزی ما کم سپهر تنگ چشم گاهی از بی دست و پایی گر سکندر می خوریم
💡 هر چند ما و شبنم، از پا فتادگانیم دارد سراغ جایی، بی دست و پایی ما