لغت نامه دهخدا
بکردی. [ ب ِ ک َ ] ( ص نسبی ) منسوبست به بکرد که قریه ای است به سه فرسنگی مرو. ( از سمعانی ).
بکردی. [ ب ِ ک َ ] ( ص نسبی ) منسوبست به بکرد که قریه ای است به سه فرسنگی مرو. ( از سمعانی ).
منسوبست به بکرد که قریه ایست به سه فرسنگی مرو.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 صبوح اگر چو نزاری روی به لطفِ کلام درآمدی و بکردی شکر نثار به عید
💡 زدی بر زمین سر ز پیش درخت همی تا بکردی سرو لخت لخت
💡 گر نبودی معرفت هم با خلیل کی بکردی جان و دل در ره سبیل
💡 هر چه از سر پنجه ی سیمین بکردی باز می خواهند عذرش بازوانت
💡 نبایستی که رامین خردمند ابا ویسه بکردی مهر و پیوند
💡 پیر و اصحابش بگفتند ای همام تو بکردی این نماز اینجا تمام