به روزگار

لغت نامه دهخدا

به روزگار. [ ب ِه ْ زْ / زِ ] ( ص مرکب ) نیک بخت. سعادتمند. خوشحال. شاد:
نخست آفرین کرد بر کردار
کز اویست فیروز و به روزگار.فردوسی.همی پرورانیدش اندر کنار
بدو شادمان بود و به روزگار.فردوسی.همیشه بزی شاد و به روزگار
همیشه خرد بادت آموزگار.فردوسی.

فرهنگ فارسی

نیک بخت. سعادتمند. خوشحال. شاد

جمله سازی با به روزگار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز روزگار بنالید می به مردم ازین پس بر آن سرم که ز مردم به روزگار بنالم

💡 در دوران تمدن ایلام زن از مقام بالایی برخوردار بود از جمله آخرین سند به جا مانده به روزگار اته_مره_هلکی برمیگردد که در این سند مردی تمام اموال خود را برای همسرش به ارث میگذارد زیرا از از او مراقبت کرده است.

💡 اوسیم در دوران بازی بخشی مهمی از روزگار فوتبالی خود را در باشگاه ژلیزنیچار سارایوو بوسنی گذراند و در باشگاه فرانسوی استراسبورگ به روزگار بازی خود پایان داد.

💡 وجود افسرت بود، خیالی، آن هم از عدم به روزگار خود شبی، درآید ار به خواب تو

💡 متاع عمر عزیز تو صرف شد به بطالت به روزگار بجز میل خورد و خواب نداری

سکس کردن یعنی چه؟
سکس کردن یعنی چه؟
کص یعنی چه؟
کص یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز