لغت نامه دهخدا
برون جستن. [ ب ِ / ب ُ ج َ ت َ ] ( مص مرکب ) بیرون جستن. خارج شدن بشتاب. برآمدن از محلی:
برون جست و خون از تنش می چکید
همی گفت و ازهول جان می دوید.سعدی.
برون جستن. [ ب ِ / ب ُ ج َ ت َ ] ( مص مرکب ) بیرون جستن. خارج شدن بشتاب. برآمدن از محلی:
برون جست و خون از تنش می چکید
همی گفت و ازهول جان می دوید.سعدی.
بیرون جستن خارج شدن بشتاب.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز مینا خانهٔ گردون اگر نتوان برون جستن تهی شو از خیال و طاق نسیانی عمارتکن
💡 به حرف و صوت ممکن نیست از عالم برون جستن چه سازد کس، ز گنبد برنمیآرد صدا ما را
💡 هر چند برون جستن از این باغ محالست دامن به هوا میشکند سعی نهالش
💡 زگرد رنگ اینگلشن، نبود مکان برون جستن به رنگ صبح آخر بر خود افشاندیم دامان را
💡 به یک دم خامشی نتوان ز کلفتها برون جستن نفس را آب کن چندان که گرد خویش بنشانی