بدوان

لغت نامه دهخدا

بدوان. [ ب َ دَ ] ( ع اِ ) رأی نو، گویند: هو ذوبدوان، وفی الحدیث: السلطان ذوعَدَوان و ذوبدوان؛ ای لایزال یبدو له رأی جدید. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ).

جمله سازی با بدوان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بدوان از بر خویش و بپران از کف خویش بر آهوبچه، یوز و بر تیهوبچه، باز

💡 نالدم پای که چند از پی یارم بدوانی من بدو میرسم اما تو که دیدن نتوانی

💡 بدوان مست و خرامان به سوی مجلس سلطان بنگر مجلس عالی که توی مجلس عالی

💡 همراه شوی با ما و آنگاه چو کار افتاد در غم بهلی مار را، تنها بدوانی خود

💡 چندان بدوان لنگان کاین پای فروماند وآنگه رسد از سلطان صد مرکب میدانی