بازرو

لغت نامه دهخدا

بازرو. [ ] ( اِ ) تره ای است برگش چون برگ شاه اسپرم. ( صحاح الفرس ). تره ای است چون شاه اسپرغم که طبیبان بادرویه نویسند و آنرا از ادویه طبی نامند. و بادرنجبویه نیز گویندش. ( فرهنگ اوبهی نسخه خطی کتابخانه سازمان لغت نامه ص 19 ). بادرویه.
بازرو. ( اِ ) لباس هرروزه. ( ناظم الاطباء ).

جمله سازی با بازرو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خامش باش و بازرو جانب قصر خامشان باز به شهر عشق رو ای تو فکنده در دهی

💡 توئی تست کف بر آن دریا نیست شو بازرو در آن دریا

💡 یوسف خجل شد و به مسجد ذوالنون بازآمد. ذوالنون گفت: دوش هفت بار از حق اجازت خواستم تا نام اعظم به تو آموزم. دستوری نداد. یعنی هنوز وقت نیست. پس حق تعالی فرمود که او را به موشی بیازمای. چون بیازمودم چنان بود. اکنون به شهر خود بازرو تا وقت آید.

💡 ای طبع روسیاه سوی هند بازرو وی عشق ترک تاز سفر سوی جند کن

💡 صید منی شکار من گرچه ز دام جَسته‌ای جانب دام بازرو ور نروی برانمت

قرخ بلاغ یعنی چه؟
قرخ بلاغ یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز