لغت نامه دهخدا
یاسمین روی. [ س َ ] ( ص مرکب ) آن که چهره لطیف دارد:
یاسمین روئی که سرو قامتش
طعنه بر بالای عرعر میزند.سعدی.
یاسمین روی. [ س َ ] ( ص مرکب ) آن که چهره لطیف دارد:
یاسمین روئی که سرو قامتش
طعنه بر بالای عرعر میزند.سعدی.
آنکه چهره لطیف دارد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون طره تو سلسله بر یاسمین نهد خورشید پیش روی تو سر بر زمین نهد
💡 با مه رویت بتابد ذره روی از آفتاب با گل حسنت ندارد شاخ برگ یاسمین
💡 نشسته بر سر سبزه به روی ساغر می فشانده برگ گل و یاسمین تو باشی و من
💡 بر آفتاب روی تو از حلقه های زلف گویا که می چکد عرق یاسمین صبح
💡 ز حسرت گل روی بتان، دل قدسی رود به گلشن و در پای یاسمین میرد