گلو شو

لغت نامه دهخدا

گلوشو. [ گْل ُ / گ ِ ل ُ ش ُ ] ( اِخ ) گلاوشاو. شهری است در آلمان ( ساکس ) که 35000تن سکنه دارد. دارای صنایع بافندگی و ماشینی است.

فرهنگ فارسی

شهریست در آلمان که ۳۵٠٠٠ تن سکنه دارد و دارای صنایع بافندگی و ماشینی است.

جمله سازی با گلو شو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 اگر به نعمت الوان ترا خمش کردند مرا به گریه خونین ره گلو بستند

💡 هر جا سخن ز لعل لبت بگذرد رواست کاب صفا شود به گلوی گهر گره

💡 بر کف خود سرآورد، بهر چه از برای آن تا به گلوی تشنگان آب ز کوثر آورد

💡 چو آب تیغ گردیدش گلو گیر پی جوهر ز جا برداشت شمشیر

💡 بلبل بورنئویی دارای کاکل سیاه، گلوی زرد و چشمان قهوه‌ای است.

💡 سزد چو فاخته گر طوقم از گلو روید ز بس که هست به قید تو گردنم نزدیک