لغت نامه دهخدا
گرمتاب. [ گ َ ] ( نف مرکب ) تابنده با حرارت بسیار. تابنده گرم:
بجشن همایون میمون تو
چو گشت آفتاب از حمل گرمتاب
همائی شود عدل تو کز هوا
شود سایه دار سر شیخ و شاب.سوزنی.
گرمتاب. [ گ َ ] ( نف مرکب ) تابنده با حرارت بسیار. تابنده گرم:
بجشن همایون میمون تو
چو گشت آفتاب از حمل گرمتاب
همائی شود عدل تو کز هوا
شود سایه دار سر شیخ و شاب.سوزنی.
( صفت ) تابنده با حرارت بسیار: بجشن همایون میمون تو چو گشت آفتاب از حمل گرمتاب... ( سوزنی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چنان ز تاب هوا گرم شد بساط زمین که آب، مینتواند قدم نهاد به راه
💡 تا شدم قانع ز نعمت ها به درد و داغ عشق گرم چون خورشید تابان است دایم نان من
💡 مژه از گرمی نگاهم سوخت تاب رخسار گل، گیاهم سوخت