کی نژاد
لغت نامه دهخدا
کی نژاد. [ ک َ / ک ِ ن ِ ] ( ص مرکب ) شاهزاده. از خاندان کی. از دودمان شاهی:
بدانست کو نیست جز کی نژاد
ز فر و ز اورند او گشت شاد.فردوسی.که آنجا فرود است و با مادر است
گوی کی نژاد است و گندآور است.فردوسی.دلیری که بد پیلسم نام اوی
گوی کی نژادی یلی نامجوی.فردوسی.رجوع به کی شود.
فرهنگ فارسی
شاهزاده ٠ از خاندان کی ٠ از دودمان شاهی ٠
جمله سازی با کی نژاد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 این عمل لیک ای عمو آبستن است پس نژاد پاکش اندر مخزن است
💡 چند مخنث نژاد دعوی مردی کند رستم خنجر کشید سام و نریمان رسید
💡 مر آن ده بدند از نژاد حرام تبه رایشان باب و، بدکاره مام
💡 گناهی مرا نیست اندر جهان به جز آن که دارم نژاد از مهان
💡 شما باز گویید نام و نژاد به جنگ اندر آیید یا صلح و داد