کمین دار
مترادفها
کمینکننده
متضادها
آشکار
لغت نامه دهخدا
کمین دار. [ ک َ ] ( نف مرکب )کمین ساز. آنکه در کمین نشیند. ( آنندراج ). کمین آور. ( ناظم الاطباء ). کمین کننده. ( فرهنگ فارسی معین ). آن دسته از لشکری که در کمین نشسته است. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). و رجوع به کمین آور و کمین کننده شود.
فرهنگ فارسی
( صفت ) کمین کننده.
جمله سازی با کمین دار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 روش کبک دری داری و چشم آهو صید این قسم شکاری به کمین باید کرد»
💡 اگر چه در لب جانبخش انگبین داری ز ناوک مژه صد نیش در کمین داری
💡 ادب بر درش کمترین پرده دار خرد در وثاقش کمین پیشکار
💡 همت زگیر و دار جهان رم کمین خوش است آرایش بلندی دامن به چین خوش است