لغت نامه دهخدا
کریه روی. [ ک َ ] ( ص مرکب ) کریه المنظر. کریه منظر. زشت. ناخوش دیدار. بدگِل:
گوریست سیاه رنگ دهلیزم
خوکیست کریه روی دربانم.مسعودسعد.رجوع به کریه منظر شود.
کریه روی. [ ک َ ] ( ص مرکب ) کریه المنظر. کریه منظر. زشت. ناخوش دیدار. بدگِل:
گوریست سیاه رنگ دهلیزم
خوکیست کریه روی دربانم.مسعودسعد.رجوع به کریه منظر شود.
کریه المنظر. زشت
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر کند خصم تو در آینه آن روی کریه از رخش در پس آیینه گریزد تمثال
💡 آن خدایی که ترا بدبخت کرد روی زشتت را کریه و سخت کرد