پیکان کش

لغت نامه دهخدا

پیکان کش. [ پ َ / پ ِ ک َ / ک ِ ] ( نف مرکب ) که پیکان کشد. که پیکان از زخم برآرد. که آهن نوک تیر یا نیزه نشسته بر اندام به در کند. جراحی که برای علاج قصد برآوردن پیکان از بدن مجروح میکند. ( آنندراج ):
ز بس خسته تیر پیکان نشان
شده آبله دست پیکان کشان.نظامی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) آنکه پیکان از زخم بر آورد: زبس خست. تیر پیکان نشان شده آبله دست پیکان کشان. ( نظامی )

جمله سازی با پیکان کش

💡 بس که دایم حسرت تیر تو، راهم می‌زند در میان دیده و دل لذت پیکان گم است

💡 استفاده از پیکان‌ها در شیمی معدنی هم فراگیر شده است بویژه برای عنصرهای بلوک اس و پی.

💡 احداث کاریز و آسیاب‌های بادی و آبی از جمله اقدامات دیلمیان در پیکان بود.

💡 شهریارا تویی آن کز قِبَل خون عدوت گل کند گاهی پیکانی و گاهی سپری

💡 نکند خنده سوفار به پیکان تأثیر با دل غمزده صائب لب خندان چه کند؟

💡 ما که پیکان قضا را همچو پستان می‌مکیم تا چه‌ها در کودکی با شیر پستان کرده‌ایم