پیچ زدن
مترادفها
پیچیدن، چرخیدن، منحرف شدن
متضادها
صاف کردن
لغت نامه دهخدا
پیچ زدن. [ زَ دَ ] ( مص مرکب ) پیچیدن. چرخیدن. پیچ خوردن. گردیدن. گشتن.
- پیچ زدن دل ( شکم )؛ پیدا آمدن دردهای پی درپی در شکم شخص مبتلی به ذوسنطاریا. درد کردن متناوب دل یا شکم یا قسمتی از امعاء در اسهالهای بادرد. خلیدن و تیرکشیدن معده چنانکه در ذوسنطاریا. دل پیچه گرفتن. شکم روش پیدا کردن. ازعاج بطن. اطلاق شکم. ابتلای به پیچش. ابتلای به بیرون روی. پیچ گرفتن.
جمله سازی با پیچ زدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پیچ و تاب طره طرّار را خواهم گشود دست بر آن گیسوی عنبرفشان خواهم زدن
💡 خط مسابقه در ورزشهای موتوری به مسیری گفته میشود که توسط یک راننده در یک پیچ یا گروهی از پیچها پیموده میشود و هدف آن، کمینه کردن زمان دور زدن است.