لغت نامه دهخدا
پیرایه گر. [ را ی َ / ی ِ گ َ ] ( ص مرکب ) پیراینده. آنکه بپیراید. آنکه پیرایه کند:
پیرایه گر پرندپوشان
سرمایه ده شکرفروشان.نظامی.متحلی. پیرایه کننده.
پیرایه گر. [ را ی َ / ی ِ گ َ ] ( ص مرکب ) پیراینده. آنکه بپیراید. آنکه پیرایه کند:
پیرایه گر پرندپوشان
سرمایه ده شکرفروشان.نظامی.متحلی. پیرایه کننده.
پیرایه کننده، پیرایه ساز.
( صفت ) آنکه بپیراید پیراینده آنکه پیرایه کند: پیرایه گر پرند پوشان سرمایه ده شکر فروشان. ( نظامی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گوییا هرگز چنین پیرایه یی شاخ را از گل صبا بر دست بست
💡 چو مردان جوشن و شمشیر برگیر نهای آخر چو زن پیرایه بگذار
💡 از درد هجر بلبل در باغ شاخ گل پیرایه کرد پاره و افکند پیرهن
💡 از ایشان جز او دخت خاتون نبود به پیرایه و رنگ وافسون نبود
💡 به پیرایه مرا مفریب دیگر که داد ایزد مرا پیرایه بی مر