پویه پوی

لغت نامه دهخدا

پویه پوی. [ ی َ / ی ِ ] ( نف مرکب، اِ مرکب، ق مرکب ) پوی پوی. شتاب شتاب. یعنی پوینده بطور پویه که رفتار مخصوص باسب است، یا هاء آن بدل از الف باشد، پس در اصل پویاپوی باشد. ( آنندراج ):
فکندی مرا در تک و پویه پوی
بگرد جهان اندرون چاره جوی.فردوسی.وزآن پس بدان لشکر خویش روی
نهاد و همی رفت در پویه پوی.فردوسی.بره گیو را دید پژمرده روی
همی آمد آسیمه و پویه پوی.فردوسی.وز آنجا بزد اسپ و برگاشت روی
بنزدیک گودرز شد پویه پوی.فردوسی.جز از رفتن آنجا ندیدند روی
بناکام رفتند پس پویه پوی.فردوسی.همه سوی دستان نهادند روی
ز زابل بایران شده پویه پوی.فردوسی.بدو گفت شاه از کجایی بگوی
کجا رفت خواهی چنین پویه پوی.فردوسی.همه پیش من جنگجوی آمدند
چنان چیره و پویه پوی آمدند.فردوسی.بنرمی بدو گفت کای جنگجوی
چرا آمدی نزد من پویه پوی.فردوسی.

فرهنگ فارسی

پوی پوی شتاب شتاب

جمله سازی با پویه پوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 با من کجا به پویه برابر شوی از آنک تو بهر غیر پویی و من از برای خویش

💡 بسته ره پویه، و آسمان پوی در خانهٔ خویشتن جهانجوی

💡 کرا خواهی اکنون به من راست گوی که خیره چنین آمدی پویه پوی

💡 به هر سو که باشد یکی نامجوی نوندی فرست از برش پویه پوی

💡 اگر داری از وی نشانی بگوی که از بهر اوئیم در پویه پوی

💡 ستور تکاور چو کشتی دروی به دریای خون اندر آن پویه پوی

متمایز یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
تذو یعنی چه؟
تذو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز