پنجه ریخته
مترادفها
آشفته، درهم، پریشان، نامرتب
متضادها
مرتب، منظم، آراسته
لغت نامه دهخدا
پنجه ریخته. [ پ َ ج َ / ج ِ ت َ / ت ِ ] ( ص مرکب ) پنجه ریزیده. که پنجه آن جدا شده و فروریخته باشد:
مردانه من کزین سکو پنجه ریخته
خرمن کنم بباد که در جاش آکنند.سوزنی.و «سکو» آلتی است که بدان خرمن به باد کنند.
فرهنگ فارسی
( صفت ) آنکه پنجه اش جدا شده و فرو ریخته باشد پنجه ریزیده.
جمله سازی با پنجه ریخته
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 چشم مستش گرنه خون عاشقان را ریخته پس برای چیست؟ دارد پنجه دایم در خضیب