لغت نامه دهخدا
پای در پای کشیدن. [ دَ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) بهم درپیچیدن دو پای از مستی و جز آن:
دست در دست برده چون مصروع
پای درپای میکشم چون مست.مسعودسعد.
پای در پای کشیدن. [ دَ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) بهم درپیچیدن دو پای از مستی و جز آن:
دست در دست برده چون مصروع
پای درپای میکشم چون مست.مسعودسعد.
💡 دلهای خلایق همه از پای در افتاد زان شانه که بر زلف زدی دست تو نازم
💡 درین بحر آبرویی غیر ضبط خود نمیباشد چو گوهر پای در دامن کش و سامان عزت کن
💡 «کمانداران ارمنی میتوانند از فاصله ۲۰۰ متری بهطور مرگبار دشمن خود را از پای در بیاورند. رومیان تحسین و احترام خاصی برای روح جنگجویی و شجاعت سربازان ارمنی داشتند.»
💡 پای در دامان عزلت کش که چون موجِ سراب زندگی پا در رکاب از خوشعنانی شد مرا
💡 عنان شکوه را در بزم او دست ادب پیچد ز خاموشی زبانم پای در دامان لب پیچد
💡 یکی را پای در گل مانده از عشق یکی را دست بر دل مانده از عشق