لغت نامه دهخدا
هواجوی. [ هََ ] ( نف مرکب ) طالب و عاشق. ( برهان ). رجوع به هواجو شود.
هواجوی. [ هََ ] ( نف مرکب ) طالب و عاشق. ( برهان ). رجوع به هواجو شود.
( هواجو ی ) ( صفت ) ۱ - هوا پرست. ۲- عاشق محب. ۳ - طرفدار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نبینی تو مرا زین پس هواجوی نراند نیز بر رویم هوا جوی
💡 به سر تو که برم عهد وفای تو به سر تا بدانی که هواخواه و هواجوی توام
💡 چاووش ناله در همه آفاق بانگ زد وای دلی که هست هواجوی خوشدلی
💡 به جوی تو همه آبی روانست سزد گر من هواجوی تو باشم
💡 هر کس که بر هوای دل خویش تکیه کرد تکیه مکن برو که هواجوی بر هواست
💡 ترا باد دولت هواجوی و مخلص ترا باد ایزد نگهدار و یاور