لغت نامه دهخدا
هم نشیمنی. [ هََ ن ِ م َ ] ( حامص مرکب )همنشینی. در یک جا زیستن. در یک خانه زندگی کردن.
- هم نشیمنی کردن؛ هم خانه شدن:
خواهی که پای بسته نباشی به دام دل
با مرغ شوخ دیده مکن هم نشیمنی.سعدی.
هم نشیمنی. [ هََ ن ِ م َ ] ( حامص مرکب )همنشینی. در یک جا زیستن. در یک خانه زندگی کردن.
- هم نشیمنی کردن؛ هم خانه شدن:
خواهی که پای بسته نباشی به دام دل
با مرغ شوخ دیده مکن هم نشیمنی.سعدی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز دیده در دلم ای سرو دل ربا بنشین نشیمنی است ز مردم تهی بیا بنشین
💡 به هر سراچه و بستان فرو نمیآیم برون ز عالم خاکی نشیمنیست مرا
💡 گر مرغ زیرکی به هوای دگر مرو بهتر ز کوی دوست نباشد نشیمنی
💡 فغان که بست به بالم هزار شعله تپیدن نشیمنی که نبود آشیانهای که ندارم
💡 درین چمنکده هر کس نشیمنی سازد کسی که سازد و وا سوزد آشیانه کجاست