لغت نامه دهخدا
هزارپت. [ هَ َ / هَِ پ َ ] ( اِ مرکب ) هزاربد. رجوع به هزاربد شود.
هزارپت. [ هَ َ / هَِ پ َ ] ( اِ مرکب ) هزاربد. رجوع به هزاربد شود.
هزار بد
💡 هزار تاجر بر بوی سود شد به سفر ببرد دمدمه حکم حق ز جانش قرار
💡 کنند ای عجب صد هزاران سوار بر آن راه شاد و تن آسان گذر
💡 وزارت دادگستری آمریکا پس از ۱۹ ماه تأیید کرد که نفتکش حامل نفت ایران با نام «سوئز راجان» را که حامل ۹۸۰ هزار بشکه نفت خام بود، توقیف کردهاست.
💡 دادی هزار عطر شمیمش مشام را بود آن گل از هزار چمن یادگار حیف
💡 لقایت دیدهام جان داده بر باد هزاران جان فدای روی تو باد
💡 بر اثر این قیام زیان خزانه شاهی و بزرگان به ۳۰۰ هزار تومان بالغ گشت و مأموران شاهی کوشیدند این خسارت را جبران کنند و از کسانی که در نهب و غارت انبارها مظنون شده بودند به زور شکنجه پول میگرفتند.