فرهنگ معین
( ~. کَ دَ ) (مص م. ) راست کردن، برافراشتن.
( ~. کَ دَ ) (مص م. ) راست کردن، برافراشتن.
راست کردن، برافراشتن.
💡 بدیده سوی تو حیف آیدم گذر کردن نشان پای نو آزرده نظر کردن
💡 دلت را زنگ بد کردن بخوردهاست به رندهٔ توبه زنگ از دل فرورند
💡 او مدتی در سرزمین لیلیپوت میمانَد. لیلیپوتیها سالهاست بر سرِ شکستن تخممرغ از سر یا ته با یکی از کشورهای همسایه اختلاف و جنگ دارند. پادشاه لیلیپوتیها تصمیم میگیرد در جنگی با کمک گالیور مملکت همسایه را شکست بدهد، و چون گالیور مخالفت میکند، پادشاه دستور کور کردن او را میدهد. گالیور میگریزد و خود را به مملکت همسایه میرسانَد و با کمک این مردم کشتیای میسازد و از راه دریا فرار میکند.