لغت نامه دهخدا
نیکودیدار. ( ص مرکب ) نیک روی. نکومنظر.
نیکودیدار. ( ص مرکب ) نیک روی. نکومنظر.
نیک روی. نکو منظر.
💡 با آن که زبان مادری قطران زبان آذری در آذربایجان بود، به پارسی دری نیکو شعر میسرود. ناصرخسرو قبادیانی در سفرش با او دیدار کردهاست. ناصرخسرو میگوید: «در تبریز، قطران نام شاعری را دیدم. شعری نیک میگفت، اما زبان فارسی نیکو نمیدانست. پیش من آمد دیوان منجیک و دیوان دقیقی بیاورد و پیش من بخواند و هر معنی که مشکل بود از من پرسید، با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند». علت عدم عادت قطران به زبان پارسی آن بود که خود به زبان پهلوی آذری خو گرفته و پارهای لغات و اصطلاحات اهل مشرق را که از زبان محلی آنان بودهاست، نمیشناختهاست.
💡 ابن بطوطه که از این شهر دیدار کردهاست شرح داده که گرداگرد آن شهر نیکو را درختان انبه فراگرفته بود از این رو آنجا را سبزستان هم مینامیدند. در دورهٔ گورکانیان هند هم این شهر مورد توجه شاهان مغولی هند بود.